an online Instagram web viewer
  • samantalle
    Saman
    @samantalle

Images by samantalle

تمام زندگي يك دروغ بزرگ با جزئيات فراوان است و اگر صادقانه بگويم، هرچه بگويم دروغ است.
#Eyes_Wide_Shut #movie #Stanley_Kubrick #Symbolic #Real
jouissez sans entraves
تمناي انسان چيزي جز حديث آرزومندي او از مطلوب گمشده نيست. مطلوب گمشده، مطلوبي است كه هيچ گاه گم نشده ولي مي بايستي آن را بازيافت.
مباني روانكاوي فرويد - لاكان (كرامت موللي)

#psychoanalysis #Freud #lacan
jouissez sans entraves تمناي انسان چيزي جز حديث آرزومندي او از مطلوب گمشده نيست. مطلوب گمشده، مطلوبي است كه هيچ گاه گم نشده ولي مي بايستي آن را بازيافت. مباني روانكاوي فرويد - لاكان (كرامت موللي) #psychoanalysis  #Freud  #lacan 
لذت يعني شروعي براي نابودي، خاموشي و مرگ،
و ژويسانس يا خير اعلاي دست نيافتي چيزي نيست جز عاملي براي گذر از اين مسير كسالت بار كه توسط ليبيدو در جريان است.
ما همچنان در پي آن لذت دست نيافتني(ژويسانس) غافل از اين كه رو به چيزي جز مرگ نداريم، خواهيم رفت.
«در تلاطم زندگي است كه
به خلسه محض خود خواهي رسيد.»(مالارمه)
«عشق ورزيدن پيكاري است در فراسوي انزوا با هر چيزي در دنيا كه وجود را به تكاپو در مي آورد.» (آلن بديو)
#Pina_Bausch #Alain_Badiou #Stéphane_Mallarmé
لذت يعني شروعي براي نابودي، خاموشي و مرگ، و ژويسانس يا خير اعلاي دست نيافتي چيزي نيست جز عاملي براي گذر از اين مسير كسالت بار كه توسط ليبيدو در جريان است. ما همچنان در پي آن لذت دست نيافتني(ژويسانس) غافل از اين كه رو به چيزي جز مرگ نداريم، خواهيم رفت. «در تلاطم زندگي است كه به خلسه محض خود خواهي رسيد.»(مالارمه) «عشق ورزيدن پيكاري است در فراسوي انزوا با هر چيزي در دنيا كه وجود را به تكاپو در مي آورد.» (آلن بديو) #Pina_Bausch  #Alain_Badiou  #Stéphane_Mallarmé 
اضطراب يا ترس؟ اضطراب قدم زدن در بيشه زاري است انبوه، مي دانيم تهديدي در ميان است همچون ماري خطرناك كه سابق بر اين چندين قرباني داشته. اضطراب بر نحوه قدم زدنمان اثر مي گذارد. اما ترس، ترس دشتي عريان است در ترس بر خلاف اضطراب كه بر پايه توهم يك ابژه ايجاد مي گردد، ما در مقابل تعين عامل ترس قرار داريم و نسبت خويش را با آن در نظر مي گيريم. حال از مرگ مي ترسيم يا مضطربمان مي كند؟ مسئله اين است.
اضطراب يا ترس؟ اضطراب قدم زدن در بيشه زاري است انبوه، مي دانيم تهديدي در ميان است همچون ماري خطرناك كه سابق بر اين چندين قرباني داشته. اضطراب بر نحوه قدم زدنمان اثر مي گذارد. اما ترس، ترس دشتي عريان است در ترس بر خلاف اضطراب كه بر پايه توهم يك ابژه ايجاد مي گردد، ما در مقابل تعين عامل ترس قرار داريم و نسبت خويش را با آن در نظر مي گيريم. حال از مرگ مي ترسيم يا مضطربمان مي كند؟ مسئله اين است.
اين توصيه كه براي ديدن واقعيت بايد چشمانمان را باز كنيم خيلي احمقانه است چون در اين صورت تنها چيزي كه مي بينيم جزئيات يك دروغ بزرگ است. (عكس از #فيلم #پرتغال_كوكي اثر #استنلي_كوبريك)
 #film #Stanley_Kubrick #a_clockwork_orange #Malcolm_Mcdowell
شكي نيست كه فراموشي امري است اجتناب ناپذير و حتي ضروري. زيرا خاطره اي كه قابليت فراموش كردن را نداشته باشد خاطره اي است كه توان بازگو كردن رويداد ها را ندارد. بنابراين ما بايد فراموش كنيم، وگرنه قابليت بازگوكردن را نخواهيم داشت. #پل_ريكور Paul_Ricœur# #photo #photography #travel
شكي نيست كه فراموشي امري است اجتناب ناپذير و حتي ضروري. زيرا خاطره اي كه قابليت فراموش كردن را نداشته باشد خاطره اي است كه توان بازگو كردن رويداد ها را ندارد. بنابراين ما بايد فراموش كنيم، وگرنه قابليت بازگوكردن را نخواهيم داشت. #پل_ريكور  Paul_Ricœur# #photo  #photography  #travel 
ميان عشق و مرگ پيوند نزديك و ژرف بر قرار است؛ بي شك نقطه اوج اين پيوند تريستان و ايزولده اثر ريشارد واگنر است، چرا كه عشق در لحظه استثنائي و وصف ناپذير مواجهه جان مي سپارد و از بين مي رود و پس از آن بازگشت به دنياي بيرون از رابطه امكان ناپذير مي شود.
در عشق فرد به فراسوي خويش، به فراسوي خود شيفتگي پاي مي گذارد. در واقع در رابطه جنسي آدمي از طريق ديگري با خود رابطه دارد. ديگري شما را در راه كشف حقيقت لذت ياري مي كند. بر عكس، در عشق وساطت ديگري في نفسه كافي است. ماهيت مواجهه عاشقانه همين است. مواجهه نوعي تجربه نيست، رخدادي است كه مبهم مي ماند و حقيقت را تنها طي پژواك هاي كثيرش در جهان واقعي مي يابد. (بخش هايي از كتاب در ستايش عشق - آلن بديو)
#ادوارد_مونك #Edvard_Munch #alain_badiou #painting #art #love #هنر #نقاشي #عشق
ميان عشق و مرگ پيوند نزديك و ژرف بر قرار است؛ بي شك نقطه اوج اين پيوند تريستان و ايزولده اثر ريشارد واگنر است، چرا كه عشق در لحظه استثنائي و وصف ناپذير مواجهه جان مي سپارد و از بين مي رود و پس از آن بازگشت به دنياي بيرون از رابطه امكان ناپذير مي شود. در عشق فرد به فراسوي خويش، به فراسوي خود شيفتگي پاي مي گذارد. در واقع در رابطه جنسي آدمي از طريق ديگري با خود رابطه دارد. ديگري شما را در راه كشف حقيقت لذت ياري مي كند. بر عكس، در عشق وساطت ديگري في نفسه كافي است. ماهيت مواجهه عاشقانه همين است. مواجهه نوعي تجربه نيست، رخدادي است كه مبهم مي ماند و حقيقت را تنها طي پژواك هاي كثيرش در جهان واقعي مي يابد. (بخش هايي از كتاب در ستايش عشق - آلن بديو) #ادوارد_مونك  #Edvard_Munch  #alain_badiou  #painting  #art  #love  #هنر  #نقاشي  #عشق 
عشق ، عشق اين اتفاق عجيب ، اتفاقي كه در قالب زبان گم مي شود از متن بيرون مي زند و در گفتار فراموش ، در تضاد با عشق هيچ است ، فقط مي توان عاشق شد راهي براي رهايي نيست .
مهر را كين معنا ميكند ، دوست را دشمن ، بالا را پايين و فرهنگ را طبيعت ، اين دوگانه هاي ترسناك و فريبنده ، اما عشق، آميزشي از مهرو كين، رو به سويي ندارد، در خود است و رو به خود در جريان است نقشي چون توخه (tuchè) , پونكتوم  يا تروما ( روان ضربه) را دارد از امر نمادين گريزان است كبودمان مي كند، واقعيتي است نتراشيده و نخراشيده نه عاشق را به حال خود مي گذارد نه معشوق اما وقتي به زبان مي آيد تبديل به موجودي عجيب مي شود در سايه ترسناك استعاره و مجاز غرق مي شود وارد زنجيره گنگ دلالت مي گردد از واقعيت به نمادي پست تبديل مي شود و چون جايگاهي خارج از زبان دارد ، ديوانه وار تغيير شكل مي دهد، عشق در ويرانه جاي دارد در انسان ويران بر ويرانه يك انسان عشق نمايان مي شود ، مهر و كين همجوش و هم معنا مي شوند همچون ساختمان ويراني است كه چون ديوارش فروريخته پنجره هايش شكسته سقفي ندارد مي توان گفت كه حالا تنها يك بنا است ديگر نمادي در كار نيست ديگر نه خانه است و نه زندان ، نه مسجد است و نه معبد تنها يك اسكلت بي جان است 
از پس آن شيشه هاي رنگين شكسته مساجد كه ديگر آنجا نيست مي توان قاب پنجره را ديد ، آن زمان كه بوم نقاشي اثري بر خود ندارد ديده مي شود ، عشق در ويراني است ما توان رويارويي با آن را نداريم همانگونه كه واقعيت نابودمان مي  كند ، ما انسانهاي نمادين هستيم در فريب مي توانيم زندگي كنيم ، اسير زبانيم ، زبان گنگ و فريبنده ، واقعيت فراريمان مي دهد مضطربمان مي كند ، خراشمان مي دهد ، كبودمان مي كند ، اين كه نه فاعلي در كار است و نه مفعول و اين دو چون دوگانه هاي گنگ بالا به هم آميختگي مي رسند روانمان را متلاشي مي كند هيچ جايگاهي در ميان نيست از هيچ سوي ميدان رو به سوي ديگر ندارد همه چيز در مركز در يك نقطه خلاصه مي شود ، در عشق .
 بازهم بيهوده گفتم در سايه اين استعاره جنون آور. (سامان طالع)
#Melancholy - #Edvard_Munch (1863-1944).
#ماليخوليا اثر #ادوارد_مونك#painting #psychology #expressionism #symblism#art#هنر
عشق ، عشق اين اتفاق عجيب ، اتفاقي كه در قالب زبان گم مي شود از متن بيرون مي زند و در گفتار فراموش ، در تضاد با عشق هيچ است ، فقط مي توان عاشق شد راهي براي رهايي نيست . مهر را كين معنا ميكند ، دوست را دشمن ، بالا را پايين و فرهنگ را طبيعت ، اين دوگانه هاي ترسناك و فريبنده ، اما عشق، آميزشي از مهرو كين، رو به سويي ندارد، در خود است و رو به خود در جريان است نقشي چون توخه (tuchè) , پونكتوم يا تروما ( روان ضربه) را دارد از امر نمادين گريزان است كبودمان مي كند، واقعيتي است نتراشيده و نخراشيده نه عاشق را به حال خود مي گذارد نه معشوق اما وقتي به زبان مي آيد تبديل به موجودي عجيب مي شود در سايه ترسناك استعاره و مجاز غرق مي شود وارد زنجيره گنگ دلالت مي گردد از واقعيت به نمادي پست تبديل مي شود و چون جايگاهي خارج از زبان دارد ، ديوانه وار تغيير شكل مي دهد، عشق در ويرانه جاي دارد در انسان ويران بر ويرانه يك انسان عشق نمايان مي شود ، مهر و كين همجوش و هم معنا مي شوند همچون ساختمان ويراني است كه چون ديوارش فروريخته پنجره هايش شكسته سقفي ندارد مي توان گفت كه حالا تنها يك بنا است ديگر نمادي در كار نيست ديگر نه خانه است و نه زندان ، نه مسجد است و نه معبد تنها يك اسكلت بي جان است از پس آن شيشه هاي رنگين شكسته مساجد كه ديگر آنجا نيست مي توان قاب پنجره را ديد ، آن زمان كه بوم نقاشي اثري بر خود ندارد ديده مي شود ، عشق در ويراني است ما توان رويارويي با آن را نداريم همانگونه كه واقعيت نابودمان مي كند ، ما انسانهاي نمادين هستيم در فريب مي توانيم زندگي كنيم ، اسير زبانيم ، زبان گنگ و فريبنده ، واقعيت فراريمان مي دهد مضطربمان مي كند ، خراشمان مي دهد ، كبودمان مي كند ، اين كه نه فاعلي در كار است و نه مفعول و اين دو چون دوگانه هاي گنگ بالا به هم آميختگي مي رسند روانمان را متلاشي مي كند هيچ جايگاهي در ميان نيست از هيچ سوي ميدان رو به سوي ديگر ندارد همه چيز در مركز در يك نقطه خلاصه مي شود ، در عشق . بازهم بيهوده گفتم در سايه اين استعاره جنون آور. (سامان طالع) #Melancholy  - #Edvard_Munch  (1863-1944). #ماليخوليا  اثر #ادوارد_مونك #painting  #psychology  #expressionism  #symblism #art #هنر 
"همان طور كه مي دانيم، عشق را بايد از نو ابداع كرد."
#آرتور_رمبو.  #فصلي_در_جهنم، #وهم_ها ١
#photography #photo #nikond7200
وقتي فرد سالخورده اي ساكت و آرام است، احتمالاً در حال دست و پنجه نرم كردن با مهمترين پرسش هاي زندگي اش است : آيا اكنون بايد با مرگ روبرو شوم؟ آيا زندگي من با معنا بوده است؟ چه چيزي زندگي را معنادار مي كند؟
اين كشمكش دروني باعث مي شود كه فرد سالخورده همچون فيلسوفي شود كه تلاش مي كند نيرويي از من، يعني خردمندي(wisdom) را ، در خود رشد دهد.
خردمندي ممكن است به شيوه هاي مختلف ابراز شود، اما هميشه منعكس كنندهء تلاشي متفكرانه و اميدوانه براي يافتن ارزش و معناي زندگي در هنگام روبروشدن با مرگ است(اريكسون،١٩٧٦) (نظريه هاي رشد-ويليام كرين) #photo #photography #nikond7200 #psychology
وقتي فرد سالخورده اي ساكت و آرام است، احتمالاً در حال دست و پنجه نرم كردن با مهمترين پرسش هاي زندگي اش است : آيا اكنون بايد با مرگ روبرو شوم؟ آيا زندگي من با معنا بوده است؟ چه چيزي زندگي را معنادار مي كند؟ اين كشمكش دروني باعث مي شود كه فرد سالخورده همچون فيلسوفي شود كه تلاش مي كند نيرويي از من، يعني خردمندي(wisdom) را ، در خود رشد دهد. خردمندي ممكن است به شيوه هاي مختلف ابراز شود، اما هميشه منعكس كنندهء تلاشي متفكرانه و اميدوانه براي يافتن ارزش و معناي زندگي در هنگام روبروشدن با مرگ است(اريكسون،١٩٧٦) (نظريه هاي رشد-ويليام كرين) #photo  #photography  #nikond7200  #psychology 
فردريش نيچه تشخيص داد چگونه تمدن غربي به سمت «واپسين انسان» حرکت مي کند و به موجودي بي روح و تهي از تعهد و عشق بدل مي شود، که توانايي تخيل ندارد، از زيستن بريده، از مخاطره مي هراسد و تنها گوشه اي امن و آسوده مي جويد: «گهگاه اندکي زهر که روياهاي خوش مي زايد و سرانجام زهر بسيار براي مرگي خوشايند. خوشي هاي کوچک روزانه اي دارند و خوشي هاي کوچک شبانه اي. اما نگران تندرستي خويش نيز هستند. «ما خوشبختي را اختراع کرده ايم»: واپسين انسان ها چنين مي گويند و چشمک مي زنند.».#ژيژك
photo : #Petros_Giannakouris
فردريش نيچه تشخيص داد چگونه تمدن غربي به سمت «واپسين انسان» حرکت مي کند و به موجودي بي روح و تهي از تعهد و عشق بدل مي شود، که توانايي تخيل ندارد، از زيستن بريده، از مخاطره مي هراسد و تنها گوشه اي امن و آسوده مي جويد: «گهگاه اندکي زهر که روياهاي خوش مي زايد و سرانجام زهر بسيار براي مرگي خوشايند. خوشي هاي کوچک روزانه اي دارند و خوشي هاي کوچک شبانه اي. اما نگران تندرستي خويش نيز هستند. «ما خوشبختي را اختراع کرده ايم»: واپسين انسان ها چنين مي گويند و چشمک مي زنند.».#ژيژك  photo : #Petros_Giannakouris 
ما ناگزیریم بگوییم که هدف تمامی زندگی مرگ است .
فراسوي اصل لذت #sigmondfreud #photo #photography #nikond7200
من پرواز نکردم
من پر پر زدم
در پس دیوارهای سنگی حماسه های من
همه آفتابها غروب کرده اند
این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش تنهاست
و به دستهای خود مینگرد
و دستهایش از امید و عشق و آینده تهی ست
این سوی شعر ، جهانی خالی، جهانی بی جنبش و بی جنبنده، تا ابدیت گسترده است .
#احمد_شاملو #photography #photo #nikond7200
من پرواز نکردم من پر پر زدم در پس دیوارهای سنگی حماسه های من همه آفتابها غروب کرده اند این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش تنهاست و به دستهای خود مینگرد و دستهایش از امید و عشق و آینده تهی ست این سوی شعر ، جهانی خالی، جهانی بی جنبش و بی جنبنده، تا ابدیت گسترده است . #احمد_شاملو  #photography  #photo  #nikond7200 
خير اعلاي همواره دست نيافتني كه لاكان آن را در گفتگو در تاريخ فلسفه چيز مي خواند، همزمان هم به طور خفه كننده و طاقت فرسايي حضور دارد يا نزديك است و هم در غيريتي نفوذ ناپذير و غريبش به طور آزار دهنده و مهار ناشدني اي غايب يا دست نيافتني است.
(دانشنامه فلسفه استنفورد- ژاك لاكان - ايدرين جانسون)
#photo #photography
خير اعلاي همواره دست نيافتني كه لاكان آن را در گفتگو در تاريخ فلسفه چيز مي خواند، همزمان هم به طور خفه كننده و طاقت فرسايي حضور دارد يا نزديك است و هم در غيريتي نفوذ ناپذير و غريبش به طور آزار دهنده و مهار ناشدني اي غايب يا دست نيافتني است. (دانشنامه فلسفه استنفورد- ژاك لاكان - ايدرين جانسون) #photo  #photography 
من هیچگاه نمی خوابم از هوش می روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می روم
افتادنی که مرا می افتد هنگامه ی منی که می افتد معشوق جان به بهار آغشته ی منی ، منی ، منی که مرا می افتد
و می روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می… (رضا براهني)
من هیچگاه نمی خوابم از هوش می روم دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می روم افتادنی که مرا می افتد هنگامه ی منی که می افتد معشوق جان به بهار آغشته ی منی ، منی ، منی که مرا می افتد و می روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می… (رضا براهني)
هافمن: فکر می‌کنم این قطعا درست است. دانشمندان علم اعصاب می‌گویند «ما نیازی نداریم که به آن نوع از فرآیندهای کوانتومی متوسل شویم، ما به فروریزش تابع موج کوانتومی درون عصب‌ها نیازی نداریم، ما از همین فیزیک کلاسیک برای توصیف فرآیندهای مغز استفاده می‌کنیم». درسی که مکانیک کوانتوم به ما می‌دهد این است که عصب و مغز و فضا فقط نماد هستند، واقعی نیستند. این‌گونه نیست که مغز کلاسیکی وجود داشته باشد که جادوی کوانتومی بکند. بل هیچ مغزی وجود ندارد! مکانیک کوانتوم می‌گوید ابژه‌های کلاسیک (از جمله مغز) وجود ندارند..
Hoffman: I think that’s absolutely true. The neuroscientists are saying, “We don’t need to invoke those kind of quantum processes, we don’t need quantum wave functions collapsing inside neurons, we can just use classical physics to describe processes in the brain.” I’m emphasizing the larger lesson of quantum mechanics: Neurons, brains, space … these are just symbols we use, they’re not real.
هافمن: فکر می‌کنم این قطعا درست است. دانشمندان علم اعصاب می‌گویند «ما نیازی نداریم که به آن نوع از فرآیندهای کوانتومی متوسل شویم، ما به فروریزش تابع موج کوانتومی درون عصب‌ها نیازی نداریم، ما از همین فیزیک کلاسیک برای توصیف فرآیندهای مغز استفاده می‌کنیم». درسی که مکانیک کوانتوم به ما می‌دهد این است که عصب و مغز و فضا فقط نماد هستند، واقعی نیستند. این‌گونه نیست که مغز کلاسیکی وجود داشته باشد که جادوی کوانتومی بکند. بل هیچ مغزی وجود ندارد! مکانیک کوانتوم می‌گوید ابژه‌های کلاسیک (از جمله مغز) وجود ندارند.. Hoffman: I think that’s absolutely true. The neuroscientists are saying, “We don’t need to invoke those kind of quantum processes, we don’t need quantum wave functions collapsing inside neurons, we can just use classical physics to describe processes in the brain.” I’m emphasizing the larger lesson of quantum mechanics: Neurons, brains, space … these are just symbols we use, they’re not real.
اينكه همه ما بعد از سوفوكل وحشي هاي خالكوبي شده باشيم بعيد نيست. اما در هنر چيز ديگري غير از صافي خطوط و جلاي سطوح وجود دارد. شكل پذيري سبك جوابگوي وسعت كل  انديشه نيست... ما چيزهاي زيادي داريم اما فرم هاي كافي نداريم . (#فلوبر مقدمه بر زندگي نويسنده)#پابلو_پیکاسو #pablopicasso
اينكه همه ما بعد از سوفوكل وحشي هاي خالكوبي شده باشيم بعيد نيست. اما در هنر چيز ديگري غير از صافي خطوط و جلاي سطوح وجود دارد. شكل پذيري سبك جوابگوي وسعت كل انديشه نيست... ما چيزهاي زيادي داريم اما فرم هاي كافي نداريم . (#فلوبر  مقدمه بر زندگي نويسنده)#پابلو_پیکاسو  #pablopicasso